قطار با اعمال شاقه ...

سلام سلام درد و بلام و اینا ...

خیلی دیر کردم نه ؟ می دونم ... از آلارم هایی که پاسبان حرم دل ارسال کرد فهمیدم که دیر شده .. آخه به کلی یادم رفته بود آپ کنم نیشخند

امروز با خاطره ای مهمونتون می کنم که به لحاظ ساختار کمی متفاوته ... از این جهت که شاید نه خنده دار باشه و نه غمگین .. بیشتر جای تامل داره ...

راستی راستی قبلش یه تبریک ویژه ی ویژه ی ویژه به سحر جون و فاطمه ی عزیز که با قبولیشون تو آزمون کارشناسی ارشد دل دوستاشونو شاد کردن .. ایشا لا هم سحر و هم فاطمه و هم شما ها تو همه ی مراحل زندگی موفق و پیروز باشید .. لبخند هم یادتون نره ...

خلاصه نیشخند اول به عنوان مقدمه بگم که من مثل خیلی از شماها تو یه خانواده ی مذهبی بزرگ شدم .. هر چند عقایدم زیاد باشون جور نیست و خیلی جاها با هم اختلاف نظر داریم که طبیعیه ولی به هر حال زمینه ی ذهنیه مذهبی دارم که باعث می شه دوره خیلی از کارا رو یه خیطه قرمز حواله کنم ..

یه زمانی حدود 12 سال پیش که روحیه ی من ماجراجو بود و به دنبال تجربه های جدید بودم بارو بندیلمو بستم و واسه شروع یه زندگیه متفاوت و در حالی که خونوادم اهواز زندگی می کردن راهیه قم شدم .. از بافت این شهر هنوزم که هنوزه بدم میاد اما قرار بر این بود که به دنبال تجربه های جدید باشم و خوب پشیمون هم نیستم چون تجربه ی خوبی بود و 2 سال دووم آوردم ..

از اونجایی که من از مسافرت با قطار به خاطر صدای به یاد موندنی که داره ( تیتق تتق ) خوشم میاد خیلی وقتا با این وسیله مسافرت می کردم و خدائیش از هواپیما خیلی به یاد موندنی تره ..

تو یکی از این رفت و آمد ها که از اهواز به سمت تهران میومدم تو کوپه ای بودم که چهار تا تخت داشت و کسی توش نبود .. منم کلی خوشحال شدم و گفتم دمش گرم .. لنگا رو می دیم هوا و راحت واسه خودمون لم میدیم و همینطور هم شد ..

گذشت تا بین راه بعد از 3-4 ساعت رسیدیم به اندیمشک و قطار وایساد .. همین موقع ها بود که یکی در زد و درو که باز کردم یه آقا و 2 خانوم وارد شدن و من فهمیدم که رکب خوردم و همچین تنهای تنها هم که فکر می کردم نیستم ..

گذشت تا اینکه شب شد و باید آماده ی خواب می شدیم .. من از اونجا که اهل شام نبودم تو کوپه بودم و اونا هم که تازه از رستوران ( همون چهار تا میز صندلی که ته قطاره ) وارد شدن و همه با انداختن ملافه روی تختا آماده خواب می شدیم ..

تختا که آماده شد خوب من فکر نمی کردم که کسی توی قطار هم بخواد راحت بخوابه .. خانوم که یحتملون منو ریز می دیدن شروع کردن به عوض کردن لباسا .. منم که بچه مثببببببتتتتتتتتتتت .. چشمامو بستم تا اونا کارشون تموم شه .. چند لحظه بعد هم که می خواستم از اوضا مطلع بشم چشما مو باز کردم که خوب خانوما رو دیدم با لباس های راحتی که نمی گم چی بود .. بماند ..

حالا این همه ی ماجرا نبود ..

چراغا که خاموش شد یواش یواش من دیدم یه صداهایی داره میاد .. خوب گفتم که منم بچه مثبت .. یه سرک که کشیدم دیدم یه تخت خالیه و رو یه تخته دیگه دو نفر خوابیدن .. ای بابا .. بابات خوب ننت خوب بگیر بکپ .. اینجا هم آخه جای این کاراس .. هیچی دیگه اونجا جای من نبود .. از کوپه اومدم بیرون و تا صبح هویجوری جلوی پنجره ی واگن مثه مترسک وایساده بودم .. حالا نمی دونم چرا تا صبح هیچکدومشون نرفتن سرویس بهداشتی که منم یه چرتی بزنم ..

خلاصه اونشب به همون شکل گذشت و فرداش از بی خوابی کلی حالم بد شده بود و در به در گشتم تا یه پارک دنج پیدا کردمو یه ذره روی صندلی پارک چرت زدم که بد نبود .. فقط تجربه ی اولم بود که تو پارک می خوابم نیشخند

فکر نکنم مارکوپولو هم اینقد عذاب کشیده باشه ..

خوب دیگه پایان داستان دیگه اینا .. آها راستی عنوان وبلاگو عوض کردم .. نظر بدید لطفاً‌ ..

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٤