آشپزباشی ...

سلام .. سلام .. صد تا سلام .. هزار و سیصد تا سلام .. به گل های باغ بهشت و اینا

دقت کردید که جدیداً مردا چقدر به آشپزی روی آوردن ؟ ...

اما به نظرم در گذشته این تیپی نبود و مردا بیشتر مایل بودن دست پخت همسران یا مادران خودشون رو میل بفرمایند ..چون احتمالاً تعداد خانم های کارمند یا دانشجو به این زیادی نبود ..

اما داستان من یه چیز دیگس ..

من تا اونجا که یادمه عاشق آشپزی بودم .. اونم از سن های خیلی کم ..

اولین بار که آشپزی کردم ٨ سالم بود و بیسکویت پفکی که خیلی هم خوشمزه شد درست کردم و بعدها هم وارد مقوله ی کیک و غذا و اینا شدم ..

از جمله همین چند سال پیش و زمانی که خونوادم ایران بودن و من هم پیش اونا زندگی می کردم .. یه شب که تنها بودم هوس کردم دوستامو واسه شام دعوت کنم و غذا هم قرار شد مرغ بریونی با مخلفات باشه که خیلی دوست دارم ..

بچه ها هم که دمشون گرم - همیشه گشنه - دعوت نکرده از در وارد شدن و منم که اوضاع بچه ها رو دریافت کردم ( همیشه گشنه ) با ١٠ تا انگشت هنرمند رفتم سراغ غذای بچه ها ..

مرغ رو به صورت کامل به سیخ گردون فر آویزون کرده و پس از افزودن چاشنی های لازم روی مرغ .. اونو واسه ١ ساعت و نیم با درجه ی ١۴٠ درون فر قرار دادم و رفتم سراغ پوره و سیب زمینی سرخ کرده و اینا و اینا ...

بعد از طی زمان انتظار که مرغم خوب بریونی شد و بچه ها از سر انگشت شست پای راست شروع به خوردن من کرده بودن .. دیس متعلقات و مخلفات رو به شکل زیبایی تزئین کرده و مرغ رو به صورت کامل درون دیس گذاشتم و رفتیم سر سفره ..

بچه ها که آب از لب و لوچه ی آویزونشون در حال ریختن روی فرش بود هی و هی با قاشق روی بشقاب ها می زدن و منتظر تقسیم مرغ بودن ..

من هم که دوست ندارم کسی رو منتظر بذارم نوک چاقوی دسته زنجانم و زیر گلوی مرغ گذاشتمو از وسط دو شقش کردم ( شقه رو با تشدید روی ق بخونید لطفاً )

خوب نقطه ی عطف ماجرا دقیقاً‌همینجاست ...

می دونید چی شد ؟ بچه ها یه دفعه از دور سفره متواری شدم و من که نمی دونستم قضیه چیه دلیل رو جویا شدم .. اما دلیل توی مرغ بود نه پیش بچه ها ...

دینگ دینگ دینگ ... یادم رفته بود دل و روده ی مرغه رو در بیارم و تمیزش کنم نیشخند قهقهه

یادش به خیر ... بچه ها هر کدوم رفتن سراغ تلفونو فست فودو اینا ... منم که کم نمیارم .. نشستم سیر دل مرغه رو تیکه پاره کردم و نوش جان کردم ...

نتیجه اخلاقی داستان :

اگه یه روزی خدای نکرده تو این مملکت دوباره جنگ بشه و آشپزخونه نبود ... چی کار می خواید کنید یا چی می خواید نوش کنید ؟ هان ؟

پس برای تمرین روزهای جنگ هم که شده حتماً یک بار هم که شده این غذای مقوی رو امتحان بفرمائید ...

خوب دیگه ه ه ه ه ه پایان داستان ... نیشخند

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٤