خوب گناه دارم دیگه ...

سلام ... هم به شما که دوستون دارم و هم به پائیز که دوسش ندارم نیشخند 

بازم من با یه آپ جدید که قرار بود غمگین باشه اما دلم نیومد غمگین بگم .. آخه قراره که من اینجا فقط شاد بگم و بخندونمتون .. هر چند که شاید یه روزی بگم متفکر

واسه همین می خوام بازم برم تو دوران کودکی و یه مطلب بگم که فکر نکنم واسه هیچکدومتون اتفاق افتاده باشه ...

اوه اوه اوه ... یعنی بگما کلی به من می خندین ...

اما قبلش یه چیز دیگه .. اینکه فرق ما با بچه های الان چیه که اینقده ما خاطره از کودکی هامون داریم اما بچه های الان نه .. یا شاید هم نه به اندازه ما ...

مثلاً ما بچه که بودیم عشقمون این بود که سالی یه بار روز جهانی کودک بشه و صبح تا شب شبکه یک کارتون و اینا نشون بده ... اونم رابین هود

یا وقتی فیلم کلاه قرمزی و پسر خاله اومد به سینما ها من رفتم سینما به عشق کلاه قرمزی و وقتی فیلم تموم شد تا صبح گریه می کردم ...

اما الان چی ؟ ... هان ؟ ... بگو دیگه ... همین الان بگو ... گیر دادم قهقهه

چرا شو شما بگید ..

بگذریم ... از هر چه بگذریم می رسیم به بحث شیرین خاطره و اینا ...

بچه که بودم اصلاً اهل بچه بازی و بیرون رفتن و اینا نبودم .. نمی دونم چرا ! اما خوشم نمیومد با بچه ها قاطی بشم .. بیشتر حال می کردم که تو خونه بشینم و نقاشی کنم و هر روز شبکه 2 ساعت 2 راز بقا ببینم ( قبلاً گفته بودم عاشق حیوونام )

یه روز نمی دونم رو چه حسابی مامانم واسم یه دست لباس نو خرید ( پیرهن و شلوار و کفش ) .. آها تولدم بود

منو می گی انگار که بم آدامس خروس دادن .. کلی حال کردم ..

از قضا همون موقع می خواستیم بریم خونه خالم .. منم که کلی ذوق داشتم 1 ساعت زودتر لباس نوها رو پوشیدم و واسه اینکه پز بدم ( قدیما به پز دادن می گفتن قیف دادن نیشخند ) رفتم تو کوچه ..

کوچه های اونروزها اگه یادتون باشه پر بود از چاه های فاضلابی که روشون در پوش های گرد و فولادی داشتن ..

تو حال خودم بودم که دیدم یه دسته بچه مهدکودکی اومدن تو کوچه و با نظارت خاله هاشون دارن رژه می رن .. آقا منو می گی با خودم گفتم الان بهترین موقع واسه پز دادنه ..

دویدم سمت بچه ها و شروع کردم به راه رفتن و یه جورایی چشم و ابرو میومدم که همه بدونن لباس جدید خریدم ..

جلوی راهم چند تا چاه فاضلاب بود که از همون درپوش ها داشتن ..

دم بچه ها گرم .. همشون داشتن لباس های منو دید می زدن و واسه هم تعریف می کردن ..

یواش یواش بعد از چند ثانیه رسیدم به چاه های فاضلاب ( که لازم نیست بگم که از اون در هایی داشتن که ... احتمالاً الان ملکه ی ذهنتون شده نیشخند) ...

اولی رو رد کردم .. دومی رو رد کردم .. به سومی که رسیدم گفتم بذار بپرم روش که جلب توجه کنم .. از قضا اینقد فاضلابه غلیظ و پر ملات اوه بود که من اصلاً نفهمیدم در نداره ...

احتمالاً لازم نیست بگم وقتی پریدم رو چاه .. افتادم توش و تا زیر چونه فرو رفتم تو مایعات و جامدات داخل چاه .. ( خودم که حالت تهوع گرفتم .. شما رو نمی دونم )

خاله ی بچه تا منو دید دوید طرف من بد بخت و با کلی تلاش منو کشید بیرون .. منم که کلی ضایع شده بودم کلمو انداختم پائین و بدون اینکه به بچه ها نگاه کنم رفتم خونه ناراحت ..

مامانم که منو دید اول کلی شوکه شد جوری که انگار جن دیده باشه .. بعدش که فهمید من بچشم و جن نیستم قبل از هر چیز و من باب نصیحت هر چی فحش بلد بود و تازه خانم های همسایه یادش داده بودن به من گفت .. بعدشم منو با همون لباسا برد زیر دوش و با انواع و اقسام شوینده های بهداشتی و غیر بهداشتی منو لباس هامو با هم شست ..

حالا از یه طرف خونمون تا مدت ها بوی فاضلاب گرفته بود ( جوری که وقتی بوش نمیومد احساس می کردیم یه چیزی تو خونمون کمه ) و از طرفی هم من تا مدت ها دیگه تو کوچه نرفتم ...

حالا بازم بگین تو قاتلی ، اردک کشی ، فامیل هیتلری و اینا ...

خوب گناه دارم دیگه ناراحت ... هان ؟ ... ندارم ؟ نیشخند

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٧