اراذل مدرسه ...

سلام لبخند

بازم تشکر .. ازون تپل هاش .. بابت اینکه اومدید و نظر دادید ..

و این بار یه معذرت خواهی رسمی دارم از دوست خوبم مریم خانوم مختاری به آدرس http://mm67.persianblog.ir که چند تا غلط املائیه توپ از من گرفت و منم به قصد شوخی چند تا تیکه اومدم که ازم نارحت شد که حق داشت .. هرچند که توی پیج دوستم ازش رسماً عذرخواهی کردم اما لازمه که تو پیج خودمم این کارو انجام بدم که کاملاً از دلش در بیاد .. خدائیش من انتقاد پذیرم و اعتقاد دارم آدم باید اشتباهاتشو بپذیره و از عذرخواهی واهمه ای نداشته باشه ...

می رسیم به بخش شیرین و دوست داشتنیه خاطره .. این بار می خوام یه کوچولو از مدرسه بگم که عاشق لحظه هایی هستم که توی مدرسه گذروندم .. از ابتدائی تا راهنمائی .. دبیرستان هم که واسه خودش داستان داره ... که بعداً می گم

این داستان مربوط می شه به سال 78 و زمانی که من سوم راهنمائی بودم .. کدخدای مدرسه و این حرفا که اون موقع ها رسم بود .. البته نمی دونم دختر خانوم ها هم این رسم ها رو داشتن یا نه ..

یه معلم داشتیم که فامیلیش آقای رفعت بود .. آدم گلی بود و خدائیش واسمون زحمت ها کشید .. حرفه و فن درس می داد که من عاشقش بودم ..

یه روز آقا رفعت اومد منو چند تا از گنده لات های مدرسه رو صدا زد و ما رو برد توی حیاط مدرسه .. هوا به شدت گرم بود ..

کار از این قرار بود که معلم گلمون یه تابلوی جدید واسه سر در مدرسه درست کرده بود .. تابلو هم از اون چراغ دار ها بود ..

خلاصه معلم رفت بالای دیوار مدرسه که ٣ متر با زمین فاصله داشت و شروع کرد به نصب تابلو و کابل هاش ..

بعد از ٣٠ دقیقه من که کلی حوصلم سر رفته بود شروع کردم به قدم زدن که یه کابل دوشاخ دار روی زمین دیدم و کنجکاو شدم ببینم اون کابل مال چیه و اینا ..

دوشاخ رو برداشتم و رفتم سراغ پیریز .. با خونسردی تمام و مثل کسائی که مشعل المپیک رو روشن می کنن دوشاخ رو زدم تو برق که دیدم یه صدای انفجار در حد سیگارت به گوش رسید .. کله رو که آوردم بالا دیدم برادر عزیزمون جناب آقای رفعت از بالای دیوار پرت شده پائینو از سرش داره دود بلند می شه نیشخند .. یه چند دقیقه ای صداش زدیم و چند تا سیلی مشتی هم زدیم زیر گوشش اما خبری نشد نیشخند .. چشماش باز بود .. تند تند نفس می کشید .. اما جواب نمی داد .. بد شک خورده بود ..

آمبولانس اومد و آقا معلم رو برد و از اونجائی که هفته ی آخر سال تحصیلی بود نفهمیدیم چی به سرش اومد ..

٢-٣ ماه بعد توی خیابون دیدمش .. حالش خوب شده بود اما موهاش همون جوری سیخ مونده بود نیشخند.. جویا که شدم فهمیدم که خبر نداشت کی اون بلا رو سرش آورد .. منم که فک نزدم و خودمو لو بدم .. واسش آرزوی سلامت کردم و خداحافظی و دیگه ندیدیمش ..

 

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳۱
تگ ها : کودکی ، خاطرات ، مدرسه