اندر حکایات من ...

ساموعلیکم

برای شروع پست جدید باید از دوستای گلم که با نظراتشون این حقیر رو تشویق می کنن تشکر کنم تشویق. بماند که در این بین چند تا فامیل جدید از جمله هیتلر پیدا کردم و همچنین فهمیدم که عنفوان درسته نه انفوان و جزغاله درسته نه جزقاله (من میگم جزغاله با بزغاله یه تفاهمی داره وا ... )نیشخند

دم همتون گرم که فکر کردین من آتیش پاره بودم .. خب عشقه دیگه .. خلاف سنگینم همین آتیش بازی بود و یه چیز دیگه ...

بگم ؟ متفکر

باشه می گم اما خدائیش تقصیر من نبود ...نگران

راستش من از بچگی عاشق حیوون ها هم بودم .. از جمله حیوونایی که داشتم می تونم به گوسفند و بزغاله و لاک پشت و مرغابی و اردک و مرغ و خروس و کبک و طوطی و اینا اشاره کنم ...

داستان از اونجا شروع می شه که من زمانی که ١١ سالم بود یه روز گرم بهاری که تازه از مدرسه به خونه اومده بودم همه داشتن غذا میل می کردن که من از راه رسیدم و مامان جونم که منو دید از روی مهر و محبت گفت : بچه جون غذا مرگ کردی خبرت بیاد به حق علی ؟

من هم که یادم رفته بود گرسنمه گفتم : ضمن اینکه غلط کردم که بد موقع مزاحم شدم یه چیزایی هم در همین حین نوش کردم که سیر شدم ( بماند که چی نوش کردم )

خلاصه سر سفره چشمم افتاد به قالب های یخ و هوس کردم برم توحیاط و با اردک هام بازی کنم .. منم که اون موقع ها عشق فیلم جنگی و اینا بودم گفتم باشون موشک بازی کنم به این شکل که من یخ ها رو با قدرت فراوان به سمت اردک هام پرت می کردم و اون ها هم مجبور بودن فرار کنن که ترکش بشون نخوره ..

خلاصه مشغول بازی شدم و با نهایت قدرت یخ رو بردم بالا و پرت کردم سمت یکی از اردک هام .. اونم مسیرشو عوض کرد و یخ با شدت خورد بالای چشم اردکم و بدبخت افتاد زمین و شروع کرد به ناله کردن .. منو میگی .. زدم زیر گریه .. کله ی اردک مو گرفتم بردم زیر آب یخ که خونش بند بیاد ... که متوجه شدم قلبش نمی زنه ...

هی ی ی ی ی ی ی ... اون یکی اردکه یه هفته جیغ و ویغ می کرد از تنهایی .. منم که هنوز که هنوزه عذاب وجدان دارم و هر وقت یادش میافتم حالم گرفته می شه .. مثل الان

... نوشتنم نمی یاد ناراحت نگران

 

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۸
تگ ها : کودکی