از من چه خبر ؟

سلام

اولاً می خوام از همه دوستای گلم که به من سر می زنن و با نظراتشون کلبه کوچک من رو مزین می کنن یه تشکر ویژه کنم .. بگذریم که بعضیا هم که عادت کردن بچگی هاشون زنگ مردم و بزنن و فرار کنن فقط میان مطالب رو می خونن و می رن و نظر هم که سرش گرده نیشخندالبته باید به این نکته هم اشاره کنم که بعضی از دوستا هم میان   واسه نظر دادن ..   مطلب رو نخونده میگه دمت گرم نیشخند

بگذریم ... راستش به سفارش چند تا از دوستام می خوام از این به بعد از خودم بنویسم .. البته می دونم ٢-٣ ماه دیگه مطلب کم میارم نیشخند

اگه اجازه بدین یه کوچولو از خودم بگم اینکه اسمم محمد و متولد ١٣۶٣ در شهر اهواز هستم .. عاشق بچه های جنوب لیکن همه ایران سرای من است .. پس لطفاً‌از این به بعد کسی به من نگه رها خانوم ..نیشخند رها روزگاری عشقم بود و هست و تا لحظه ی دیدار ملکوت هم عشقم می مونه اما...

اما از هر چیز بگذریم باید بگم من از انفوان زندگی عاشق آتیش بازی بودم .. اصلاً‌بعضی از شواهد حکایت از این داره که من با یه بسته کبریت بی خطر ساخت تبریز به دنیا اومدم .. ۶ سالم که بود در همسایگی ما زیر یکی از ساختمونا یه زیر زمین بود پر از کتاب و جزوه و روزنامه .. از غذا یه روزی از اونجا رد می شدم که هوس کردم یه حالی به این خرت و پرتا بدم .. کبریت که روشن شد  .. زیر زمینه رفت هوا .. بعد م با خونسردی کامل رفتم و آتیش نشانی خبر کردم و بعد از ٢ ساعت زیر زمینه خاموش شد .. حالا من که بی خیال نشده بودم .. می گشتم ببینم کدوما نسوخته و دزدکی می بردم یه گوشه دوباره آتیششون می زدم شیطان

یه روز دیگه رفته بودم کنار یه ساختمونه که فکر می کردم خیلی امنه .. چند تا کاغذ گذاشتم رو هم .. آتیشو روشن کردم .. همینطور از شعله های آتیش لذت می بردم که متوجه شدم درختی که کنار آتیش بود اونم داره می سوزه نیشخندحالا درخته چسبیده بود به یه ساختمان که بعد از چند دقیقه شعله های آتیش گرفت به پرده های یکی از واحد ها .. منو می گی در حالی که شلوار مبارک رو با رطوبت مزین کرده بودم با جیق و داد آتیش نشانی رو که همیشه یار غارم بوده و با خونمون ٢٠٠ متر فاصله داشت صدا کردم و این آتیشه هم بعد از ۴ ساعت خاموش شد و منم از ترس تا دیدم آتیش نشانی اومده متواری شدم نیشخندیه روز دیگه داشتم تو خونه آتیش بازی می کردم که مامانم صدا زد بچه جون بیا غذاتو مرگ کن نیشخندمنم کبریتو خاموش کردم انداختم تو کتابخونه .. لقمه سوم رو که زدم دیدم دود خونه رو برداشته و از اونجا که فهمیدم بازم گند زدم بدون توجه به اینکه حجم آتیش چقد هست پا برهنه رفتم دنبال بر و بچه های ناز آتیش نشانی و اونا هم که دمشون گرم آتیشو خاموش کردن .. فقط دیگه بماند که کل اطاقمون  جزقاله شد ..

این بود اولین پست من از خودم و فکر می کنم از فردا دیگه کسی از ترس آتیش نیاد تو پیج ..

دوستون دارم و خدا یارو نگهدارتون باشه

 

 

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢
تگ ها : رها ، عشق ، آتیش ، کودکی