در روز معاشقه با معبود به یادم باش ...

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٤
تگ ها : عرفه

حلالم کن ...

سلام ...

دمش گرم .. امروز هوای تهران چه 2 نفرست .. عاشق این هوای ابری و گرفته ام .. اگه دست من بود ، کل ایام سال رو ابری اعلام می کردم تا چشمم هیچ وقت به آفتاب نیافته .. آخه من از نور زرد متنفرم و همه ی چراغای دور و برم رو سفید کردم .. دفتر کارم .. خونه .. ماشین و اینا ...

بگذریم ...

راستش هوا که می گیره دل منم چند وقتیه می گیره .. دلیلش هم خاطره ی غمگینیه که هیچ وقت فراموشم نمی شه .. داستانمو می گم و ازتون می خوام به حرمت اونی که اسمش توی داستانم هست وقت بذارید و تا آخر بخونید و پیشاپیش ازتون بابتش تشکر می کنم ..

3 سال پیش با بعضی از بچه های محل رفتیم یه دوره ی آموزش نظامی ( اشتباه نکنید من نظامی نیستم و فقط از ابزار و آموزش های نظامی خوشم میاد )

طرفای غروب بود که رسیدیم به پادگان .. نماز .. شام .. و رفتیم خوابگاه واسه استراحت

از اونجایی که من شبها خیلی کم خوابم می بره و تا دیر وقت بیدارم ، افسر خوابگاه که فقط یادمه اسمش احمد بود اومد به من گیر داد که بخواب و من هم که واقعا خوابم نمی برد امتناع می کردم .. وقتی دید حرفشو گوش نمی کنم منو برد بیرون .. محیط بیرون خوابگاه حالت صحرایی داشت .. زمین خاکی .. خار و بوته .. و در دور دست تپه های به هم پیوسته ..

واسه اینکه تنبیهم کنه گفت : پوتین هاتو در بیار و برو تا اون تپه ..

تپه ای که بش اشاره کرد با من 2 کیلومتری فاصله داشت .. منم از اونجا که کم نمیارم کاری که گفت رو انجام دادم .. توی راه به ذهنم می زد که نفرینش کنم ( از اونجا که من سید هستم .. نفرین هام بد می گیره ) اما وجدانم این اجازه رو بم نمی داد .. خب خیلی عصبانی شده بودم .. داشتم با خودم کلنجار می رفتم که صداش بلند شد : برگرد .. بسه

برگشتم و با حالتی غضب آلود نگاش کردم و اونم که چشمای منو دید روش نشد چیزی بگه و فقط گفت : برو خوابگاه .. نخواب .. اما سر و صدا هم نکن ..

اوضاع به همین حالت گذشت ...

طرفای ساعت 2 بود که اومدن بچه ها رو بیدار کردن که بریم آموزش شبانه ( مسیر یابی ، ستاره شناسی ، حرکت در شب و ... )

از اونجایی که احمد قرار نبود با ما بیاد هی به مسئول آموزش اصرار می کرد که تو رو خدا منم ببرید ..

به هر حال و به هر زحمتی بود مسئول آموزش قبول کرد و احمد هم همراه ما اومد ..

راه افتادیم .. تو مسیر بعضی از آموزش ها داده شد که واسه اینکه خسته نشید نمی گم ..

بعد از 45 دقیقه رسیدیم به یه شیار باریک ( شیار به فاصله ی بین 2 تا تپه می گن ) از اونجا که احمد با 2-3 نفر دیگه رفته بودن تا شیار رو علامت گذاری کنن .. مسئول آموزش تو بی سیم گفت : از علامت ها دور شید و پناه بگیرید .. می خوام شلیک کنم ..

هوا کاملا تاریک بود و نور هلال ماه زورش به تاریکی شب نمی رسید ..

مسئول آموزش بعد از چند ثانیه که بچه ها پناه گرفتن با اسلحه به سمت علامتی که حدودا 200 متر با ما فاصله داشت نشونه رفت .. مسلح کرد .. و شلیک ...

در کمتر از 1 ثانیه که گلوله با علامت برخورد کنه صدایی بلند شد .. آاااااخ

( باور کنید نوشتن این قسمتش خیلی سخته ... )

پیگیر شدیم که صدای آخ از کی بلند شد .. یکی از بچه ها تو بی سیم داد زد : حاجی احمد تیر خورده ..

اینو که گفت بلند گفتم : یا حضرت عباس ...

دویدیم سمت احمد .. داشت ناله می زد .. تیر با سنگ برخورد کرده بود .. کمونه کرده بود و به پهلوی احمد خورده بود ...

از اونجا که گلوله ی شلیک شده از نوع رسام بود ( رسام گلوله ایه که گازیه و به خاطره نوری که تولید می کنه برای جنگ های شبانه استفاده می شه و بسیار سمیه )

سریع آمبولانس رو خبر کردیم و فاصله ای حدود 1 کیلومتر رو روی دوشمون کشیدیمش تا به آمبولانس برسیم .. احمد توی راه و در حالی که ناله می کرد گفت : سید .. منو ببخش .. غلط کردم .. منو ببخش .. تقصیر من نبود .. حلالم کن .. منو ببخش ...

من که به پهنای صورتم اشک می ریختم گفتم : احمد جان ساکت باش .. من غلط کنم بدتو بخوام .. غلط کنم نفرینت کنم .. به مقدساتت قسم من نفرین نکردم ..

شبو هیچکس نخوابید .. همه ساکت .. کسی جیک نمی زد ..

بعد از نماز صبح .. مسئول آموزش رو دیدم که داشت توی محیط قدم می زد .. درب و داغون ..

گفتم : حاجی چی شد .. گفت : بیمارستان بودم .. احمد کلیه هاش پودر شده بود .. تو همون حالت ازم خواست یه پیغامی بهت بدم .. حلالش کن ...

گفتم : حاجی ، به مرگ بابام ، به قرآن ، به سر آقام امام حسین قسم من نفرین نکردم .. بیا بریم .. باید ببینمش .. باید حلالم کنه .. تو رو خدا حاجی ...

یه دفعه دیدم بغضش ترکید و گفت : احمد شهید شد .. رفت .. به همین راحتی .. باید نامزدشو می دیدی چه جوری گریه می کرد ...

گفتم : نامزد ؟ مگه نامزد داشت ؟ ...

گفت : آره ... تازه یه هفته بود با کسی که مدت ها عاشقش بود نامزد شده بودن ...

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٢
تگ ها :

به این می گن عکس العمل ...

سلام ... سلامی چو بوی خوش آشنایی اینا ...

بازم آپم دیر شد نه ؟ شرمندتونم به خدا ... منو ببخشید .. یه وقت از من نارحت نشیدا .. مرسی

از اینکه توی پست قبلی به من سر زدید و با نظرات دوست داشتنیتون کلبه کوچیک منو گرم کردید ممنونم ..

و البته بازم بعضیا که پیشنهاده صلح و دوستی می دن تیکه میان که حسادت می کنم .. آخه فدات شم من به چیه اونا باید حسودی کنم ؟ هان ... بگو دیگه همین الان بگو نیشخند ولی فکر کنم یه پسته دیگه رو اشتباهی خونده و نظرشو واسه من گذاشته ..

بگذریم دیگه اینا ...

تا حالا دیدید وقتی دزدی می شه یکی می ایسته یه گوشه مثل دیوار از صحنه ی جرم لذت می بره ؟

داستان امروز منم در همین رابطس ... البته از نوع کوتاهش که حوصلتون سر نره ..

چند سال پیش .. دوروبره 7-8 سال پیش رفته بودیم خونه ی یکی از فامیل های بابام .. همه سن بالا .. منم که کسی رو هم صحبت نداشتم ذل زده بودم به درو دیوار و منتظر بودم که آئین صله ی رحم تموم بشه و بریم به زندگیمون برسیم ..

توی همین حال بودیم که یه آن متوجه شدم یکی داره داد و بیداد می کنه ..

ما که جفت کرده بودیم دویدیم توی حیاط که ببینیم کیه داره سر و صدا می کنه که یی هویی پسر عموی بابام که حدوداً 50-60 سالش می شد وحشت زده و عرق ریزان دوید توی خونه ..

موضوع رو که جویا شدیم گفت :

دم در نشسته بودم و داشتم ستاره ها رو می شمردم که یی هو یه موتوریه که 3نفر سوارش بودن کنار ماشین همسایه وایساد .. 2 نفر پریدن پائین ( به سبک جیمز باند ) و با آچار برقی افتادن به جون لاستیک های ماشین و در عرض 3 سوت چرخا رو بردن و منم که ترسیده بودم فرار کردم !!!!!!!!! ( تفلکی فکر کرده بود می خوان لاستیک های خودشو ببرن )

دکی .. حالت ما رو فرض کنید کلافهمنتظر .. آخه باید چی بش می گفتیم ؟ نه .. هان ؟ واقعا دیگه .. طرف نشسته صحنه ی جرم و دیده و داستان که تموم شده و لاستیک هارو بردن یادش اومده که تو فیلما این جور جاها داد می زنن ..

جون داداش هنوزم موندم که اون موقع چی باید می گفتم ..

هر وقت یاد این موضوع می افتم عصبانی می شم دیگه اینا .. الانم نمی دونم داستان و چه تیپی تموم کنم  ..

خوب دیگه والسلام .. خوش اومدین دیگه اینا ..

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٥
تگ ها : دزدی ، عکس العمل