اراذل مدرسه ...

سلام لبخند

بازم تشکر .. ازون تپل هاش .. بابت اینکه اومدید و نظر دادید ..

و این بار یه معذرت خواهی رسمی دارم از دوست خوبم مریم خانوم مختاری به آدرس http://mm67.persianblog.ir که چند تا غلط املائیه توپ از من گرفت و منم به قصد شوخی چند تا تیکه اومدم که ازم نارحت شد که حق داشت .. هرچند که توی پیج دوستم ازش رسماً عذرخواهی کردم اما لازمه که تو پیج خودمم این کارو انجام بدم که کاملاً از دلش در بیاد .. خدائیش من انتقاد پذیرم و اعتقاد دارم آدم باید اشتباهاتشو بپذیره و از عذرخواهی واهمه ای نداشته باشه ...

می رسیم به بخش شیرین و دوست داشتنیه خاطره .. این بار می خوام یه کوچولو از مدرسه بگم که عاشق لحظه هایی هستم که توی مدرسه گذروندم .. از ابتدائی تا راهنمائی .. دبیرستان هم که واسه خودش داستان داره ... که بعداً می گم

این داستان مربوط می شه به سال 78 و زمانی که من سوم راهنمائی بودم .. کدخدای مدرسه و این حرفا که اون موقع ها رسم بود .. البته نمی دونم دختر خانوم ها هم این رسم ها رو داشتن یا نه ..

یه معلم داشتیم که فامیلیش آقای رفعت بود .. آدم گلی بود و خدائیش واسمون زحمت ها کشید .. حرفه و فن درس می داد که من عاشقش بودم ..

یه روز آقا رفعت اومد منو چند تا از گنده لات های مدرسه رو صدا زد و ما رو برد توی حیاط مدرسه .. هوا به شدت گرم بود ..

کار از این قرار بود که معلم گلمون یه تابلوی جدید واسه سر در مدرسه درست کرده بود .. تابلو هم از اون چراغ دار ها بود ..

خلاصه معلم رفت بالای دیوار مدرسه که ٣ متر با زمین فاصله داشت و شروع کرد به نصب تابلو و کابل هاش ..

بعد از ٣٠ دقیقه من که کلی حوصلم سر رفته بود شروع کردم به قدم زدن که یه کابل دوشاخ دار روی زمین دیدم و کنجکاو شدم ببینم اون کابل مال چیه و اینا ..

دوشاخ رو برداشتم و رفتم سراغ پیریز .. با خونسردی تمام و مثل کسائی که مشعل المپیک رو روشن می کنن دوشاخ رو زدم تو برق که دیدم یه صدای انفجار در حد سیگارت به گوش رسید .. کله رو که آوردم بالا دیدم برادر عزیزمون جناب آقای رفعت از بالای دیوار پرت شده پائینو از سرش داره دود بلند می شه نیشخند .. یه چند دقیقه ای صداش زدیم و چند تا سیلی مشتی هم زدیم زیر گوشش اما خبری نشد نیشخند .. چشماش باز بود .. تند تند نفس می کشید .. اما جواب نمی داد .. بد شک خورده بود ..

آمبولانس اومد و آقا معلم رو برد و از اونجائی که هفته ی آخر سال تحصیلی بود نفهمیدیم چی به سرش اومد ..

٢-٣ ماه بعد توی خیابون دیدمش .. حالش خوب شده بود اما موهاش همون جوری سیخ مونده بود نیشخند.. جویا که شدم فهمیدم که خبر نداشت کی اون بلا رو سرش آورد .. منم که فک نزدم و خودمو لو بدم .. واسش آرزوی سلامت کردم و خداحافظی و دیگه ندیدیمش ..

 

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳۱
تگ ها : کودکی ، خاطرات ، مدرسه

اندر حکایات من ...

ساموعلیکم

برای شروع پست جدید باید از دوستای گلم که با نظراتشون این حقیر رو تشویق می کنن تشکر کنم تشویق. بماند که در این بین چند تا فامیل جدید از جمله هیتلر پیدا کردم و همچنین فهمیدم که عنفوان درسته نه انفوان و جزغاله درسته نه جزقاله (من میگم جزغاله با بزغاله یه تفاهمی داره وا ... )نیشخند

دم همتون گرم که فکر کردین من آتیش پاره بودم .. خب عشقه دیگه .. خلاف سنگینم همین آتیش بازی بود و یه چیز دیگه ...

بگم ؟ متفکر

باشه می گم اما خدائیش تقصیر من نبود ...نگران

راستش من از بچگی عاشق حیوون ها هم بودم .. از جمله حیوونایی که داشتم می تونم به گوسفند و بزغاله و لاک پشت و مرغابی و اردک و مرغ و خروس و کبک و طوطی و اینا اشاره کنم ...

داستان از اونجا شروع می شه که من زمانی که ١١ سالم بود یه روز گرم بهاری که تازه از مدرسه به خونه اومده بودم همه داشتن غذا میل می کردن که من از راه رسیدم و مامان جونم که منو دید از روی مهر و محبت گفت : بچه جون غذا مرگ کردی خبرت بیاد به حق علی ؟

من هم که یادم رفته بود گرسنمه گفتم : ضمن اینکه غلط کردم که بد موقع مزاحم شدم یه چیزایی هم در همین حین نوش کردم که سیر شدم ( بماند که چی نوش کردم )

خلاصه سر سفره چشمم افتاد به قالب های یخ و هوس کردم برم توحیاط و با اردک هام بازی کنم .. منم که اون موقع ها عشق فیلم جنگی و اینا بودم گفتم باشون موشک بازی کنم به این شکل که من یخ ها رو با قدرت فراوان به سمت اردک هام پرت می کردم و اون ها هم مجبور بودن فرار کنن که ترکش بشون نخوره ..

خلاصه مشغول بازی شدم و با نهایت قدرت یخ رو بردم بالا و پرت کردم سمت یکی از اردک هام .. اونم مسیرشو عوض کرد و یخ با شدت خورد بالای چشم اردکم و بدبخت افتاد زمین و شروع کرد به ناله کردن .. منو میگی .. زدم زیر گریه .. کله ی اردک مو گرفتم بردم زیر آب یخ که خونش بند بیاد ... که متوجه شدم قلبش نمی زنه ...

هی ی ی ی ی ی ی ... اون یکی اردکه یه هفته جیغ و ویغ می کرد از تنهایی .. منم که هنوز که هنوزه عذاب وجدان دارم و هر وقت یادش میافتم حالم گرفته می شه .. مثل الان

... نوشتنم نمی یاد ناراحت نگران

 

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۸
تگ ها : کودکی

از من چه خبر ؟

سلام

اولاً می خوام از همه دوستای گلم که به من سر می زنن و با نظراتشون کلبه کوچک من رو مزین می کنن یه تشکر ویژه کنم .. بگذریم که بعضیا هم که عادت کردن بچگی هاشون زنگ مردم و بزنن و فرار کنن فقط میان مطالب رو می خونن و می رن و نظر هم که سرش گرده نیشخندالبته باید به این نکته هم اشاره کنم که بعضی از دوستا هم میان   واسه نظر دادن ..   مطلب رو نخونده میگه دمت گرم نیشخند

بگذریم ... راستش به سفارش چند تا از دوستام می خوام از این به بعد از خودم بنویسم .. البته می دونم ٢-٣ ماه دیگه مطلب کم میارم نیشخند

اگه اجازه بدین یه کوچولو از خودم بگم اینکه اسمم محمد و متولد ١٣۶٣ در شهر اهواز هستم .. عاشق بچه های جنوب لیکن همه ایران سرای من است .. پس لطفاً‌از این به بعد کسی به من نگه رها خانوم ..نیشخند رها روزگاری عشقم بود و هست و تا لحظه ی دیدار ملکوت هم عشقم می مونه اما...

اما از هر چیز بگذریم باید بگم من از انفوان زندگی عاشق آتیش بازی بودم .. اصلاً‌بعضی از شواهد حکایت از این داره که من با یه بسته کبریت بی خطر ساخت تبریز به دنیا اومدم .. ۶ سالم که بود در همسایگی ما زیر یکی از ساختمونا یه زیر زمین بود پر از کتاب و جزوه و روزنامه .. از غذا یه روزی از اونجا رد می شدم که هوس کردم یه حالی به این خرت و پرتا بدم .. کبریت که روشن شد  .. زیر زمینه رفت هوا .. بعد م با خونسردی کامل رفتم و آتیش نشانی خبر کردم و بعد از ٢ ساعت زیر زمینه خاموش شد .. حالا من که بی خیال نشده بودم .. می گشتم ببینم کدوما نسوخته و دزدکی می بردم یه گوشه دوباره آتیششون می زدم شیطان

یه روز دیگه رفته بودم کنار یه ساختمونه که فکر می کردم خیلی امنه .. چند تا کاغذ گذاشتم رو هم .. آتیشو روشن کردم .. همینطور از شعله های آتیش لذت می بردم که متوجه شدم درختی که کنار آتیش بود اونم داره می سوزه نیشخندحالا درخته چسبیده بود به یه ساختمان که بعد از چند دقیقه شعله های آتیش گرفت به پرده های یکی از واحد ها .. منو می گی در حالی که شلوار مبارک رو با رطوبت مزین کرده بودم با جیق و داد آتیش نشانی رو که همیشه یار غارم بوده و با خونمون ٢٠٠ متر فاصله داشت صدا کردم و این آتیشه هم بعد از ۴ ساعت خاموش شد و منم از ترس تا دیدم آتیش نشانی اومده متواری شدم نیشخندیه روز دیگه داشتم تو خونه آتیش بازی می کردم که مامانم صدا زد بچه جون بیا غذاتو مرگ کن نیشخندمنم کبریتو خاموش کردم انداختم تو کتابخونه .. لقمه سوم رو که زدم دیدم دود خونه رو برداشته و از اونجا که فهمیدم بازم گند زدم بدون توجه به اینکه حجم آتیش چقد هست پا برهنه رفتم دنبال بر و بچه های ناز آتیش نشانی و اونا هم که دمشون گرم آتیشو خاموش کردن .. فقط دیگه بماند که کل اطاقمون  جزقاله شد ..

این بود اولین پست من از خودم و فکر می کنم از فردا دیگه کسی از ترس آتیش نیاد تو پیج ..

دوستون دارم و خدا یارو نگهدارتون باشه

 

 

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢
تگ ها : رها ، عشق ، آتیش ، کودکی

روایتی از بهلول ... بهشت فروشی

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.
آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:

بهلول، چه می سازی؟

  بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم.

همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟!

بهلول گفت: می فروشم.

قیمت آن چند دینار است؟

صد دینار.

زبیده خاتون گفت: من آن را می خرم.

بهلول صد دینار را گرفت و گفت: این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد.

وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.

وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.

صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
-
یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.

بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:

به تو نمی فروشم.

هارون گفت:

- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت:

اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

هارون ناراحت شد و پرسید:

چرا؟

بهلول گفت:

زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم

 

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۱
تگ ها : بهشت ، بهلول

نا مرده هر کی 5 دقیقه وقتشو نذاره و نخونه

قبل از هر چیز از مشکلاتی که پیش اومد و بعضی دوستان نتونستن این مطلب رو بخونن معذرت می خوام .. نمی دونم کدوم نا مردی کار خرابی کرده بود تو پیج نیشخند فدای سر همتون ..
و حالا یک جرعه لبخند تقدیم به شمایی که دوستون دارم ...

............................................................................................................................................................

شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !

شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...

شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو

شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....

شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود

شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد

شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون :)))

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدی 

شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ... 

شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه 

شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم

شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم  

شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه

شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم

شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل

شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم

شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!

شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!

شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم

شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!

شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن

شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)

شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران 

شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد 

شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه

شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم

شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود 

شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما :))))

شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم 

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی

شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد 

شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم

شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های  آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم

شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند

شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد 

شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم

شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده 

شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه

شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو

شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند.  

تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!

آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان

شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت:   

آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم 

شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم

شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن

شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)

شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم 

همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه

شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...

شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه

شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه... بالهاشو زود میبنده... روی گلها میشینه... شعر میخونه، میخنده

شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد

شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم

شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه

شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است... قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن!!!! 

شما یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم

شما یادتون نمیاد شبا بیشتر از ساعت 12 تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت 12 سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد.... سر زد از افق...مهر خاوران

شما یادتون نمیاد هرکی بهمون فحش میداد کف دستمونو نشونش میدادیم میگفتیم آیینه آیینه

شما یادتون نمیاد ساعت 9.30 هر شب با این لالایی از رادیو میخوابیدیم  
گنجیشک لالا مهتاب لالا شب بر همه خوش تا صبح فردا...لالالالایی لالا..لالایی لالالالایی لالا ..لالایی..گل زود خوابید مثل همیشه قورباغه ساکت خوابیده بیشه...جنگل لالا برکه لالا شب بر همه خوش تا صبح فردا

شما یادتون نمیاد وقتی یه کلمه رو با هم می گفتیم موهای همو می کشیدیم تا شوهرمون خوشگل تر شه

شما یادتون نمیاد زمستون اون وقتا تمام عشقمون این بود که رادیو بگه مدرسه ها به خاطر برف تعطیله

 
شما یادتون نمیاد علامتی که هم اکنون میشنوید، اعلام وضعیت قرمز است و معنا و مفهوم آن اینست که حمله هوایی انجام خواهد شد! محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید

 
شما یادتون نمیاد کوچولو ها کوچولوها دستاتون بدیم به ما بریم به شهر قصه ها

شما یادتون نمیاد . گنجشگکه اشی مشی .... میفتی تو اب خیس میشی ....کی میپزه اشپز باشی ..... کی میخوره حاکـــــــــــم باشــــــــی  
به یاد هنرمندی که تنها خوند تنها زد و در تنهایی مرد

شما یادتون نمیاد مدیر مدرسه از مادرامون کادو می گرفت سر صف می داد به ما.بعد می گفت: همه تو صفاشون از جلو نظام برید سر کلاساتون

شما یادتون نمیاد آلوچه و تمره هندی ، چیپسایی که توش سس کچاب میریختیم, بستنی آلاسکا, همشون هم غیر بهداشتی

شما یادتون نمیاد تقلید کار میمونه...میمون جزو حیوونه

شما یادتون نمیاد خط کشهائی که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند می شد

شما یادتون نمیاد کلی با ذوق و شوق تلویزیون تماشا می کردیم یهو یه تصویر گل و بلبل میومد: ادامه برنامه تا چند دقیقه دیگر

شما یادتون نمیاد، بچگیا تفنگ بازی که میکردیم، میرفتیم جلو یکی میگفتیم: دستا بالا، خشتک پایین

شما یادتون نمیاد کارت صد آفرین می‌دادن خر کیف می‌شدیم، هزار آفرین که می‌دادن خوده خر  
می‌شدیم

شما یادتون نمیاد اما وقتی بچه بودیم گلبرگ گلها رو روی ناخنمون می چسبوندیم بعد می گفتیم لاک زدیم

شما یادتون نمیاد کارنامه هامونو میبردیم شهر بازی که بهمون بلیط بدن

 
شما یادتون نمیاد پسرا شیرن مثه شمشیرن...دخترا موشن مثه خرگوشن

شما یادتون نمیاد بستنی میهن رو که میگفت مامان جون بستنیش خوشمزه تره

شما یادتون نمیاد پستونک پلاستیکی مّد شده بود مینداختیم گردنمون

شما یادتون نمیاد این بازیو پی پی پینوکیو پدر ژپتو، گُ گُ گُربه نره روباه مکار

شما یادتون نمیاد هر وقت آقای نجار می رفت بیرون ووروجک خراب کاری می کرد

شما یادتون نمیاد... سیاهی کیستی ؟منم پار30 کولا

شما یادتون نمیاد دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟

شما یادتون نمیاد آهای، آهای، اهاااااای ، ننه،من گشنمه

شما یادتون نمیاد ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزم بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه

و خیلی‌ چیزای دیگه هست که شما یادتون نمیاد

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦
تگ ها : خاطرات ، کودکی

و او رفت اما همچنان باقیست در دلها ...

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٩
تگ ها : علی ، امام علی ، شب قدر

یاد ماه رمضونای قدیم به خیر

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۸
تگ ها : ماه رمضان

اندر حکایات خانم ها

دختران 2 دسته اند : دسته اول آنهایی که زیبا هستند وفورا ازدواج میکنند  و دسته دیگر آنهایی که به دانشگاه میروند   (شاو)

زن از این متأثر نمیشود که به او توجه کنید، بلکه تأثر او از این است که به او توجه کنید و بعد از او دور شوید   (تواین)

با زنان همانطور که با کودکان سر و کار دارید رفتار کنید  ولی همانطور که با ملکه صحبت میکنید با او سخن بگویید   (وایلد)

کار زن افراط و تفریط است، اگه دوست بدارد از شدت محبت بی زار میشود و وای به حال زمانی که دشمنی پیدا کند  (ولتر)

از دستپخت زن تعریف کن تا در کنار اجاق خود را قربانی کند   ( دیل کارنگی)

ازدواج کار خوبی است، ولی بهتر است این کار را انجام ندهید  (سامبرست)

زن چون کراوات است، هم مرد را زیبا نگه میدارد هم حلقوم او را می فشارد   (ویکتور هوگو)

در زندگی یک مرد 2 روز ارزش دارد : روزی که با زنی آشنا میشود و روزی که او را به خاک می سپارد   (ویکتور هوگو)

نگهبان زن زشتی اوست   (مثل عربی)

هرگاه میخواهید از کسی انتقام بگیرید او را به ازدواج ترقیب کنید   (برنارد شاو)

راز از هر نوعی بر قلب زنان فشاری غیر قابل تحمل می آورد   (پوشکین)

مردها آنچه را که می شنوند از یک گوش وارد و از گوش دیگر خارج می سازند، اما زنان از 2گوش وارد و از دهان خارج می کنند   (برنارد شاو)

زن با نگاه خود آتش می افروزد و بیهوده می کوشد تا با اشک خود آنرا خاموش کند   (برنارد شاو)

گرانقیمتترین انگشتری های جهان، انگشتری نامزدی است، چون مرد پس از خرید آن تا آخر عمر قسط میدهد   (چگورا)

در برخورد با تازه عروس  مردها به صورتش نگاه میکنند و خانمها به باسنش   (دیکنز)

زنها فقط 2روز می توانند مردها را خوشبخت کنند، روز عروسی و روز مرگ   (برنارد شاو)

زن، وقتی از یک حقیقت دفاع می کند منطقش بسیار ضعیف و قدرت اثباتش بی تأثیر است . ولی اگر همین زن بخواهد از یک دروغ دفاع کند آن وقت کسی را تاب مقاومت در برابر او نیست   (گالیله)

شوهری که بیش ازحد به پاکدامنی زن خود می بالد، احمقی است که بیش ازحد خود را فریب می دهد   (لاروشنوکو)

اشک، نیرومندترین ماده سیال روی زمین است   (داوینچی)

اگر زنی عصبانی شد، یقین کنید که یک کار انجام نشده دارد و چاره اش در این است که به عصبانیت تظاهر کند   (دیکنز)

برای زن فقط یک بدبختی و مصیبت وجود دارد و او این است که حس کند کسی اورا دوست ندارد   (چاپلین)

اگر تله به دنبال موش برود، زن نجیب هم دنبال مرد   (ضرب المثل سوئدی)

مردها را شجاعت به جلو میراند و زنها را حسادت   (برنارد شاو)

 

و در آخر

 

 ممکن است که از امواج دریا نجات یابید، ولی از دست زنها خیر

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٧
تگ ها : خانم ها

لقمان و پسر ( نخونی از کفت رفته )

لقمان حکیم رضى الله عنه پسر را گفت:

امروز طعام مخور و روزه دار، و هرچه بر زبان راندى، بنویس . شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان

آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور

شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.

دیروقت شد و طعام نتوانست خورد.

روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد.

روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند،آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد .

روز چهارم، هیچ نگفت . شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد و نوشته‏ها بخواند.

پسر گفت:

امروز هیچ نگفته‏ام تا برخوانم.

لقمان گفت:
پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت، آنان که کم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٧
تگ ها : لقمان ، قیامت

بدون شرح

ای موسی من شش چیز را در شش جا قرار دادم و بندگانم درجای دیگر آن رامی طلبند :

1-آسایش رادربهشت قراردادم ، دردنیا می طلبند.

2-علم رادرگرسنگی قراردادم ، درهنگام سیری می جویند.

3- بی نیازی رادرقناعت نهادم ، درزیادی مال می طلبند.

4-عزت رادر بیداری شب نهادم ، درجوارقدرتمندان می گردند.

5-رفعت رادرفروتنی قراردادم ، درتکبر وغرور جستجومی کنند.

6- وبالاخره استجابت دعارادر حلال مقدرکردم

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢
تگ ها : بدون شرح

تا حالا اسم اتومبیل مزدا رو شنیدید ؟

شاید باور این مطلب سخت باشد که نام خودروی ژاپنی مزدا بر گرفته از نام "اهورا مزدا" می باشد
اما برای حصول اطمینان به نشانی کمپانی مزدا که در زیر درج شده بروید.


http://www.mazda.com/profile/vision


در سمت راست صفحه ای که باز می شود شرکت مزدا دلیل نام گذاری خود را توضیح داده است.
متن انگلیسی زیر عین متن مندرج در سایت مزداست.
خود ببینید و بخوانید.


The company's name, "Mazda," derives from Ahura Mazda, a god of the earliest civilizations in West Asia . We have interpreted Ahura Mazda, the god of wisdom, intelligence and harmony, as the symbol of the origin of both Eastern and Western civilizations, and also as a symbol of automobile culture. It incorporates a desire to achieve world peace and the development of the automobile manufacturing industry. It also derives from the name of our founder, Jujiro Matsuda

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢
تگ ها : مزدا ، mazda ، اهورا مزدا

خاطره ای از شادروان حسین پناهی

اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره‌ای از همکار سابقش می‌گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست.
اکبرعبدی می‌گوید:
«یک روز سر سریال بودیم.
هوا هم خیلی سرد بود.
از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.
گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟!
گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟
گفتم: آره.
گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.
من فقط دوستش داشتم!»

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢

منطقی یا احساسی

برای فهمیدن این موضوع که واقعا احساساتی هستید یا منطقی، فقط کافیه چند لحظه وقت بذارید.

یک تست کوتاه اما جالب :
ابتدا برای چند لحظه به کف دستتان نگاه کنید.
و پس از آن به ناخن‌های همان دستتان نگاه کنید.

( تا وقتی این دو کار رو نکردید آخر مطلب رو نخونید، وگرنه ارزشش رو از دست میده، سر کاری نیست)

جواب در ادامه مطلب

ادامه مطلب   
نویسنده : محمد ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢
تگ ها : منطقی ، احساسی ، تست

عشق ماشین ها BMW X9

23451

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱
تگ ها : bmw ، x9

ای جان

12345

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱
تگ ها : بچه

یاد اون روزها به خیر

یاد اون روزها بخیر.
وقتى من بچه بودم، مادرم یک تومن به من مى‌داد و مرا به فروشگاه مى‌فرستاد.
من با ٣ کیلو سیب‌زمینى، دو بسته نان، سه پاکت شیر، یک کیلو پنیر، یک بسته چاى و دوازده تا تخم‌مرغ به خانه برمى‌گشتم.

اما الان دیگه از این خبرها نیست.
همه جا توى فروشگاه‌ها دوربین گذاشته‌اند !!!

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱
تگ ها :

مبارزه با رشوه - کاریکاتور از کامران زرگری

مبارزه با رشوه

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱
تگ ها : رشوه

سیزده خط - از گابریِل گارسیا مارکِز

12345678910111213نتیجه اخلاقی

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱

شیطان بازنشست شد

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت ...
گفتم : ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟
بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند ...

شیطان گفت : خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم : ... به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت : من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم.
دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند.
اینان را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱
تگ ها : شیطان

سلام

سلام سلام سلام

من اومدم با کلی مطلب جدید و ایشالله دست اول

شاید اولین برداشت از وبلاگ من با موضوع عاشقانه باشه .. اما نه عاشقانه نیست .. چون اینقد وبلاگ عاشقانه هست که نگو

اینجا جای سرگرم شدن .. غم و اندوه اینجا جایی نداره

از حضورتون خوشحال می شم

دوستون دارم

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱
تگ ها :